مسائل و نقشه‏برداری ) به کار برد از نمونه‌های این فرآیند است.
به کار بستن شامل دو خرده طبقه‌ی زیر است:

اجرا کردن۳۱
استفاده از یک روش برای انجام یک تکلیف آشنا. این همان انجام تمرین است. بنابراین ویژگی مهم این خرده طبقه آشنایی دانش‌آموز با تمرین‌هایی است که انجام می‌دهد. آندرسون در توضیح این خرده طبقه گفته است “اجرا کردن بیش‌تر به استفاده از مهارت‌ها و الگوریتم‌ها وابسته است تا تکنیک‌ها و روش‌ها. مهارت‌ها و الگوریتم‌ها دارای دو کیفیت هستند که آن‌ها را وابسته به اجرا می‌سازد. اول اینکه، آن‌ها از یک رشته مرحله تشکیل می‌یابند که ترتیب ثابتی دارند. دوم اینکه وقتی که مراحل به درستی طی شوند، نتیجه نهایی قابل پیش‌بینی است. اصطلاح دیگر برای اجرا کردن از مرحله طرح به عمل در آوردن است.))
مثال : تقسیم یک عدد صحیح بر عدد صحیح دیگر

انجام دادن۳۲ (مورد استفاده قرار دادن)
انتخاب یک روش یا روند و استفاده از آن برای انجام یک تکلیف نا آشنا. برخلاف اجرا کردن که تمرین کردن است، خرده طبقه حاضر (انجام دادن) حل مسئله است. آندرسون درباره تفاوت بین این دو خرده طبقه بیان می‌کند ((به کاربستن از دو فرایند شناختی تشکیل می‌یابد. اجرا کردن زمانی که تکلیف یک تمرین است. (آشناست) و انجام دادن زمانی که تکلیف یک مسئله است (نا آشناست)” اصطلاح دیگر برای انجام دادن مورد استفاده قرار دادن است.
مثال: حل کردن مسائل مالی شخصی گوناگون

۲-۷-۱-۴- تحلیل کردن۳۳: مهارت‌هایی که به تحلیل مربوط می‌شود، در سطحی نسبتاً بالاتر از مهارت‌های مربوط به فهمیدن و بکاربستن قرار دارند .در فهمیدن، تاکید بر درک معنی و هدف مفهوم است و در به کار بستن تأکید بر به یادآوردن تعمیم‌ها و اصول مناسب و ربط دادن آنها به مفاهیم و مسایل جدید، در حلی که در تحلیل برشکستن مطلب به اجزا تشکیل دهنده آن و یافتن روابط بین اجزا و نحوه سازمان یافتن آنها تاکید می‌شود، به عبارت دیگر یادگیری در سطح تحلیل متضمن داشتن توانایی تجزبه کردن یک موضوع به اجزا تشکیل دهنده آن و مشخص کردن ارتباط اجزاء با یکدیگر و نیز درک نحوه سازمان یافتن عناصر یک کل و دریافت مبنا و فرضی است که در آن بکار رفته است .بنابراین یادگیری در این سطح مستلزم گذشتن از مراحل دانش، فهمیدن و بکار بستن است .بطور کلی در تحلیل تجزیه یک موضوع به اجزای تشکیل دهنده آن باید به گونه‌ای باشد که سلسله مراتب اندیشه‌ها به صورتی روشن نشان داده شود و روابط میان اندیشه‌های بیان نشده مشخص گردند.
طبقه تحلیل کردن یا تحلیل شامل شکستن مواد به بخش‌های تشکیل دهنده و تعیین چگونگی روابط میان اجزاء و ساخت کلی است. آندرسون، کراتول و همکاران در توضیح طبقه تحلیل گفته‌اند. “اگر چه یادگیری و تحلیل کردن می‌تواند به خودی خود یک هدف تلقی شود اما از لحاظ تربیتی قابل دفاع است که آن را مکمل فهمیدن یا مقدمه ارزشیابی کردن یا آفریدن بدانیم.”(اندرسون، کراتول و همکاران، ۲۰۰۱، ۲۱۶)

طبقات فرعی( خرده طبقات)طبقه تحلیل :
الف)تحلیل عناصر: شناسایی عناصر موجود در یک مطلب :
مثال : توانایی تشخیص واقعیت از فرضیه
ب) تحلیل روابط: شناسایی روابط و تعامل‌های بین عناصر و اجزای یک مطلب
مثال :توانایی تشخیص روابط علت و معلولی از سایر روابط
ج) تحلیل اصول سازمانی: شناسایی سازمان و آرایش نظامدار یک مطلب که هم ساختار آشکار و هم ساختار نهان آن را شامل می‌شود.
مثال : توانایی شناختن فنون کلی مورد استفاده در مطالب ترغیب کننده مانند تبلیغات‌ها
مهارت‏هایی که به تحلیل مربوط می‏شوند، در سطحی نسبتاً بالاتر از مهارت‏های مربوط به فهمیدن و به کار بستن قرار دارند. در فهمیدن، تاکید بر درک معنی و مفهوم است و در به کار بستن، تاکید بر به یادآوردن تعمیم‏ها و اصول مناسب و ربط دادن آن ها به مفاهیم و مسائل جدید. در حالی که در تحلیل، بر شکستن مطلب به اجزای تشکیل‏ دهنده‏ی آن و یافتن روابط بین اجزا و نحوه‏ی سازمان یافتن آن ها تأکید می‏شود؛ به عبارت دیگر، یادگیری در سطح تحلیل متضمن داشتن توانایی تجزیه کردن یک موضوع به اجزای تشکیل‏دهنده‏ی آن و مشخص کردن ارتباط اجزا با یکدیگر و نیز درک نحوه‏ی سازمان یافتن عناصر یک کل و دریافت مبنا و فرضی است که در آن به کار رفته است. بنابراین، یادگیری در این سطح مستلزم گذشتن از مراحل شناخت، فهمیدن و به کار بستن است. تحلیل را به‏عنوان یک هدف آموزشی می‏توان به سه سطح جزئی‏تر تقسیم کرد. در سطح اول، از فراگیرنده انتظار می‏رود موضوع را به اجزای تشکیل‏دهنده‏ی آن تجزیه کند تا عناصر مورد تحلیل را شناسایی یا دسته‏بندی کند. در سطح دوم، از فراگیرنده خواسته می‏شود روابط میان عناصر را مشخص کند تا پیوندها و کنش‏های متقابل آن ها تعیین شود. سطح سوم شامل شناخت اصول سازمانی، یعنی آرایش و ساخت موضوع است که آن را به صورت یک کل یک‏پارچه به هم پیوند می‏دهد. مثلاً شاگردی که بتواند در کلاس درس ادبیات فارسی، یک جمله‏ی ادبی را از نظر دستوری تجزیه و نقش و روابط کلمات تشکیل‏دهنده‏ی آن را مشخص کند، از نظر یادگیری در سطح تحلیل قرار دارد. (پین، ۲۰۰۳، ۱۱۷)
طبقه تحلیل کردن از سه خرده طبقه زیر تشکیل یافته است:

متمایز کردن۳۴
جدا کردن اجزاء از یک ساخت کلی برحسب ربط با اهمیت آن‌ها. متمایزکردن یا ویژه‌سازی کردن وقتی رخ می‌دهد که دانش‌آموز داده مربوط از نامربوط یا مهم از غیر مهم را تشخیص می‌دهد و سپس به داده مربوط یا مهم توجه می‌کند. “به عنوان مثال، در متمایز کردن سیب از پرتقال به عنوان میوه، دانه‌های درون آنها مربوط اما شکل و رنگ نامربوط‌اند. در مقایسه کردن که یکی از خرده طبقه‌ها فهمیدن است همه این جنبه‌ها (یعنی دانه، رنگ، و شکل) مربوط‌اند” (آندرسون، کراتول، و همکاران) بنابراین متمایز کردن و مقایسه کردن دو فرایند شناختی متفاوت اند. اصطلاح دیگر برای متمایز کردن تمیز دادن است.
مثال :
متمایز ساختن اعداد مربوط و نامربوط در یک مسئله کلامی

سازمان دادن۳۵
تشخیص عناصر یک ارتباط و شناختن اینکه چگونه آن عناصر در ایجاد یک کل یکپارچه به هم پیوند می‌یابند. سازمان دادن معمولاً همراه با متمایز کردن اتفاق می‌افتد. ابتدا دانش‌آموز عناصر مربوط یا مهم را تشخیص می‌دهد و بعد ساختار کل را که در آن عناصر به هم پیوند می‌خورند را تعیین می‌کند.همچنین سازمان دادن می‌تواند با نسبت دادن (خرده طبقه بعدی)، که در آن تأکید بر تعیین قصد یا دیدگاه نویسنده مطلب است رخ دهد. اصطلاح دیگر برای سازمان دادن تعیین ساختار است.
مثال:
سازمان دادن شواهد موجود در یک توصیف تاریخی به شواهد لازم برای له و علیه یک تبیین تاریخی خاص

نسبت دادن۳۶
مشخص کردن دیدگاه، سوگیری‌ها، ارزش‌ها، یا قصدهای زیربنایی ارتباط‌ها یا اثرها. نسبت دادن یا واسازی مستلزم یک فرایند ساختارشکنی است که در آن دانش‌آموز قصدهای نویسنده را از ارائه مطالب تعیین می‌کند. آندرسون، کراتول و همکاران، در توضیح این خرده طبقه می‌گویند.”در مقایسه با تفسیر کردن که در آن دانش‌آموز می‌کوشد تا معنی مطالب ارائه شده را بفهمد، نسبت دادن فراتر از فهمیدن است، زیرا در آن دانش‌آموز می‌کوشد تا قصد یا دیدگاه نویسنده را که زیر بنای مطلب ارائه شده است استنباط کند” اصطلاح دیگر برای نسبت دادن ساختار شکنی است.
مثال:
تعیین دیدگاه یک مقاله درباره یک موضوع بحث انگیز برحسب چشم اندازه نظری او

۲-۷-۱-۵- ارزشیابی۳۷: اگر سعی بر آن باشد که فرآیندی را بر اساس ملاک‌هایی استاندارد و معیارهای مشخص بسنجیم، به ارزشیابی دست زده‌ایم. ارزشیابی عبارت است از داوری و قضاوت درباره ارزش اندیشه‌ها، کارها، راه حل‌ها، روش‌ها، مواد و غیره… در واقع ارزشـیابی نتیــجه جریان شناخت است. معیارها یا ملاک‌های مورد استفاده در ارزشیابی غالباً کیفیت، اثربخشی، کارآمدی و همسانی را شامل می‌شوند. ارزشیابی در نهایت منجر به کنترل کیفیت آموزش می‌گردد و معلم را از میزان و نحوه فرآیند یاددهی و یادگیری آگاه می‌سازد. ارزشیابی بر این پایه باید شامل خصوصیّت‌های: دقت، مداومت، واضح بودن ارکان ارزشیابی و کاربردی بودن، باشد.
طبقه ارزشیابی از دو خرده طبقه زیر تشکیل یافته است:

وارسی کردن۳۸
آزمون همخوانی‌ها و ناهمخوانی‌های یک اثر یا محصول، برای مثال وقتی که دانش‌آموز می‌کوشد تا تعیین کند که آیا شواهد از یک فرضیه دفاع می‌کنند یا یک مطلب از بخش‌هایی تشکیل یافته که همدیگر را نقض می‌کنند. فعالیّت او در این خرده طبقه جای می‌گیرد. اصطلاح دیگر برای وارسی کردن آزمون است.
مثال:
تعیین اینکه نتیجه‌گیری‌ها به طور منطقی حاصل داده گزارش هستند(میگر،۱۳۵۵، ۷۹).

نقد کردن۳۹
داوری کردن درباره یک عمل یا محصول بر اساس معیارها یا استانداردهای بیرونی. در نقد کردن، دانش‌آموز متوجه جنبه‌های مثبت و منفی یک محصول می‌شود و بر اساس آن‌ها درباره آن محصول داوری می‌کند. نقدکردن هسته اصلی تفکر انتقادی را می‌سازد اصطلاح دیگر برای نقد کردن داوری کردن است.
مثال:
ارزشیابی کردن یک راه حل پیشنهادی (مثلاً حل معادله دو مجهولی با استفاده از عددهای اول تواندار)

۲-۷-۱-۶- آفریدن (خلق کردن)۴۰: با حد نهایت آموزش و هدف غایی از این امر، در آفریدن خلاصه می‌گردد. بر این مبنا آفریدن یا آفرینندگی عبارت است از کنار هم گذاشتن عناصر و پدید آوردن یک کل منسجم یا کارکردی، هدف‌هایی که در طبقه آفریدن قرار دارند از دانش‌آموز می‌خواهند تا از راه ترکیب کردن یا درهم آمیختن عناصر و اجزاء به طور ذهنی و ایجاد یک الگو یا ساختی که قبلاً وجود نداشته، یک محصول جدید بسازد. از این کار از راه هماهنگی با دانش‌ها و تجارب قبلاً آموخته شده دانش‌آموز انجام می‌گیرد. طبقه آفریدن از سه خرده طبقه زیر تشکیل یافته است.

تولید کردن۴۱
استفاده از تمرکز واگرا در برخورد با مسائل. بنا به گفته آندرسون در اینجا تولید کردن به یک معنی محدود به کار می‌رود. فهمیدن نیز مستلزم فرایندهای تولیدی است، اما هدف فهمیدن غالباً هم‌گرا (یعنی رسیدن به یک معنی واحد) است. در حالی که هدف تولید کردن در طبقه آفریدن واگرا (یعنی رسیدن به امکانات مختلف) است. اصطلاح دیگر برای تولید کردن فرضیه ساختن است.
مثال:
تولید روش‌های متفاوت برای رسیدن به یک نتیجه خاص (در ریاضیات) (همان، ۸۱)

طرح‌ریزی۴۲
ایجاد طرح و نقشه برای انجام کارها، مثلاً ابداع یک روش برای حل یک مسئله. طرح ریزی شامل اجرای مراحل ضروری برای حل کردن یک مسئله نیست؛

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید